بیاید تا لحظه بخندیم تا شاد و خوشحال باشیم
آيا ميدانيد كه چرا تمام لشكر هاي دنيا در قندهار و هلمند شكست ميخورند؟ بخاطريكه مردم هلمند آنهارا مصروف ميسازند و مردم قندهار از پشت به آنها حمله ميكنند

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 9:8  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

کدام صحرا نشين در کابل عاشق شده بود براي معشوقه خود در نامه عاشقانه نوشته بود که عزیزیم تو یگانه شتر هستی که در صحرای دل ما میچری.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 9:7  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

یک بچه بیسواد اما بسیار پولدار را همرای یک دختر با تحصیل اما غریب نامزاد ساختن در اولین ملا قات دختر خواست سر صحبت را آغاز کند گفت امیدوارم موفقیت های شما هما نند آسمان پُر ستاره روشن و زیبا باشد بچه فورأ جواب داد من هم امیدوارم خوشی های شما مانند اسهال مکرر مداوم و روشن و پُر سر وصدا باشد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 9:6  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

کدام آدم به زن خود گفت که اگر کسی برایت گفت که بسیار مقبول شدی اول به او یک تبسمکن و بعد یک مشت محکم به دهانش بزن زن پرسید که چرا بزنم ؟ گفت بخاطریکه دیگر تورا ریشخند نسازد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 9:5  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

یک دختر مقبول در ایستگاه موتر ایستاد بود . یک بچه گفت ! مهتاب خو از طرف شب میبراید. امروز در روز چطور برآمده؟ دختر هم حاظر جواب بود گفت! شغال هم از طرف شب غو میزنه امروز در روز چطور که غو زده

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 9:4  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

در یک باغ یک بچه خاطر میوه دزدی رفت در درخت بالا شده بود که میوه بگیرد که ناگهان باغبان دید و صدا زد که او بچه چرا دزدی میکنی بچه صدا زد گفت چرا به بچیت واسکت نخریدی باغبان گفت این گپ را به اون گپ چی بچه جواب داد: از گپ، گپ میخیزد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 9:3  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

يک روز قومندان ازعسکرخودپرسيد گفت نامت چيست؟گفت نام ام شير نام پدرم شيرو نام کاکايم شيرخان قومندان قهر شدگفت بي بي ات جنگل رفته بود يا شير خانه آمده بود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 9:2  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

وقتی پدر پارچۀ امتحان پسرش را دید و ملاحظه کرد که بین 42 شاگرد نفر چهل و یکم شده. دستایش را بطرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکر که فرد کودن تری از پسر من هم درین دنیا وجود دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:25  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

پسر ما گل نیست

معلمی دید از شاگرد وی بوی بد میآید، نامه ای به مادرش نوشت و از او خواست تا در نظافت اش دقت کند. روز بعد نامه ای به این مضمون برایش رسید، پسر من گل نیست که آنرا بوی کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:25  توسط محمد ابراهیم قانع  | 

روزی معلم ریاضی از شاگردی پرسید : اگه مه بری خود یک دست دریشی تیار کنم دو و نیم متر تکه کار است . اگه تکه متر پنجصد افغانی و اجوره خیاط دو هزار افغانی باشه جمعا ً باید چقدر پول داشته باشم ؟
شاگرد که از محاسبه و دادن جواب عاجز بود ، گفت : استاد ! چرا یکدست دریشی تیار نمی خرین که هم دوخت خوب داره وهم قیمتش مناسب است !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:20  توسط محمد ابراهیم قانع  |